Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 93

کادیر جلوی آپارتمان بوسه ای به گونه ی گلپری می زند. آرتمیس که همراه حسن در راه برگشت به خانه بود این صحنه را می بیند اما برای اینکه حسن چیزی نفهمد به بهانه ای مسیرشان را کج می کند. درخانه وقتی آرتمیس متوجه می شود که تعطیلات را یا باید با پدرش بگذراند و یا با مادرش، حسابی دلخور می شود و رو به آنها می گوید:« قبول نمی کنم. من تعطیلات خانوادگیمو می خوام. شما آدمای مدرنی هستین و مثل قبلنا هم دعوا نمی کنین. پس می تونین این مشکلو حل کنین. با هم حرف بزنید تا سه تایی به تعطیلات بریم.» شیما و کادیر سکوت می کنند. آرتمیس اتاق پدرش را می گردد و در لپ تاپ کادیرعکسهای عروسی او و گلپری را می بیند و متعجب و ناراحت می شود. آرتمیس از شیما می پرسد که هنوز هم پدرش را دوست دارد؟ شیما در جواب می گوید:« خب ما بیست سال با هم زندگی کردیم. فراموش کردنش راحت نیست.» ارکان بدریه را پیش بازیگر مورد علاقه ی او می برد. بدریه خوشحال می شود و بابت این سورپرایز تشکر می کند. او در پیاده رو دستبندی را روی زمین می بیند و دور از چشم بقیه آن را برمی دارد و روز بعد به طلافروشی رفته و دستبند را می فروشد و با پول آن در آزمونی که می خواست ثبت نام می کند. کادیر به بهانه ی بورس تحصیلی به حسن می گوید که او را به مدرسه ی دخترش خواهد فرستاد. حسن قبول می کند اما بدریه می گوید که مدرسه ی خودش را دوست دارد و می خواهد همانجا بماند. گلپری بخاطر این کار از کادیر تشکر می کند. آرتمیس هنگامی که می خواهد به مدرسه برود حرفهای جان با پرنده ی کوچکش را می شنود. جان به پرنده می گوید:« خیلی ناراحت بودم اما بابا کادیر قراره به مدرسه رفتن داداشم کمک کنه. شاید بعدا با هم زندگی کنیم. حتما یه خانواده می شیم. خیلی خوب می شه.» آرتمیس با ناراحتی از کنار او عبور می کند و به راهش ادامه می دهد. یعقوب خان در بیمارستان بستری است و همین بهانه ای برای آشتی کردن او با فاطما می شود. فاطما به او می گوید:« از وقتی تو رفتی نتونستم مراقب بچه هام باشم. همیشه خودت راهو به ما نشون می دادی. خدا تو رو برامون نگه داره.» یعقوب خان از شنیدن این حرفها احساس غرور می کند. کادیر برای پیدا کردن مردی که به شیما حمله کرده بود از مسعود می خواهد که لیست موکلهایش را به او بدهد اما مسعود با خونسردی بهانه می آورد و می گوید که نمی تواند اطلاعلات موکلهایش را فاش کند و خودش به این موضوع رسیدگی خواهد کرد. کادیر با شک و تردید به او نگاه می کند. شیما به مطب دکتر می رود تا رحمش را برای بارداری آماده کند. دکتر به او می گوید که می توانند تزریق آمپولهای تقویت کننده را از همان روز شروع کنند. شیما با خوشحالی قبول می کند. در مدرسه، سلن به آرتمیس تنه می زند و آرتمیس که روز بدی را گذرانده زود از کوره در می رود و به طرف او حمله می کند و موهایش را می کشد. یکی از معلم ها آنها را از هم جدا می کند. آرتمیس باز هم حالش بد می شود و این بار بی هوش روی زمین می افتد. همه دور او جمع می شوند و سلن که بسیار نگران شده به کادیر زنگ می زند و خبر می دهد که آرتمیس را با آمبولانس به بیمارستان برده اند. کادیر که قرار بود به دیدن گلپری برود با عجله خود را به بیمارستان می رساند. گلپری هم نگران شده و به طرف بیمارستان حرکت می کند. دکتر به کادیر و شیما می گوید که احتمالا دخترشان به یک نوع بیماری خاص مبتلا است. او از آنها می پرسد که آرتمیس از کی بالا می آورد؟ شیما و کادیر جواب این سوال را نمی دانند. آنها بالا سر آرتمیس می روند و شیما شروع به گریه می کند و کادیر از دخترش می پرسد چند وقت است که حالش بد می شود و بالا می آورد؟ آرتمیس می گوید:« خیلی وقته.. وقتایی که فکر می کنم کسی منو نمی خواد..» شیما شدیدتر گریه می کند و کادیر به آرتمیس امید می دهد و می گوید:« ما همیشه پیشتیم. هر دو خیلی دوست داریم.» از طرفی حسن فرم ثبت نامش در مدرسه را پیدا می کند و وقتی متوجه می شود که در مقابل اسم مادرش “متاهل” نوشته شده، به فکر فرو می رود و عصبانی می شود. گلپری در اتاق آرتمیس را باز می کند اما داخل نمی رود و همانجا می ایستد. آرتمیس با بغض رو به پدر و مادرش می گوید:« من شما رو خیلی دوست دارم. من بازم می خوام شما رو با هم ببینم. ازدواج کنین.» گلپری با شنیدن این حرف ناراحت می شود و کادیر و شیما به هم نگاه می کنند اما حرفی نمی زنند. IC1

Leave a Comment