Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 95

یعقوب خان برای ملاقات ایوب به بیمارستان می رود. ایوب سر پدرش فریاد می زند و او را مقصر اصلی گرفتار شدنش می داند. یعقوب خان برخلاف ظاهر طلبکارش، این بار با شرمندگی می گوید:« هرچی بگی حق داری پسرم. کاش میمردم و این حالتو نمیدیدم. من همیشه بابا بودم. هرکاری کردم برای خوبی شماها بوده. اما بابا بودن رو با آقا بودن اشتباه گرفتم. حتی اگه بهم بابا نگی و تو صورتم نگاه نکنی سعی می کنم که منو ببخشی. اگه من یعقوب تاشکینم اونی که تورو به این حال آورد رو میارم جلوت تا زانو بزنه! قبل دیدن خوشحالی تو از این دنیا نمیرم.» ایوب کمی آرامتر می شود و امیدوارانه به یعقوب خان نگاه می کند. آرتمیس از مادرش می خواهد که وسایلش را جمع کند تا با هم در جای دیگری زندگی کنند. شیما دلیل رفتار او را می پرسد و وقتی می فهمد که او حسابی از پدرش دلخور است از کادیر دفاع می کند. اما آرتمیس می گوید:« مامان تو آدم خوبی هستی. هنوزم داری از آدمی که به خاطر اون زن ولت کرده حرف می زنی.» او بعد از مکث کوتاهی ادامه می دهد:« بابام مخفیانه با گلپری ازدواج کرده!» شیما خود را از این موضوع بی خبر و شوکه نشان می دهد و آرتمیس را در آغوش می گیرد و می گوید:« هرجا خواستی میریم… باشه.» از طرفی حسن هم با عصبانیت به خانه می رود و به بدریه می گوید که وسایلش را جمع کند تا از آنجا بروند. او توضیح می دهد که مادرشان پنهانی با کادیر ازدواج کرده است. بدریه ناراحت و متعجب می شود اما جان از گلپری دفاع می کند و می گوید که همه چیز را می دانسته و دوست دارد که کادیر پدرش باشد. بدریه و حسن با منت کشی زیاد، جان را هم با خود همراه می کنند و راه می افتند. کادیر و گلپری تصمیم می گیرند آرزوها و هدف های خودشان از این ازدواج را برای بچه ها توضیح دهند. اما وقتی به خانه هایشان می روند از بچه ها خبری نیست. بعد از تماس های پی در پی بالاخره شیما به کادیر زنگ می زند و از خودشان خبر می دهد. کادیر به هتل می رود و می خواهد با آرتمیس تنها حرف بزند بنابراین از شیما می خواهد چند دقیقه ای بیرون برود. اما آرتمیس با عصبانیت به او می گوید:« کسی که باید بره پیش زنش تویی!» کادیر از این که آرتمیس خودش قضیه ازدواج او را فهمیده جا می خورد و بعد توضیح می دهد:« خودتم دیدی که زندگی من و مامانت خوب پیش نمی رفت. همش دعوا می کردیم و تورو هم ناراحت می کردیم. تموم شده بود… باور کن ازدواجم با گلپری تاثیری رو طلاقمون نداشت.» آرتمیس حرف های پدرش را باور نمی کند و با عصبانیت از خانه بیرون می رود. او در راه با حسن تماس می گیرد تا یکدیگر را ملاقات کنند. کادیر هم دنبال آرتمیس می رود. از طرفی حسن و بدریه و جان در پارک نشسته اند و در این فکرند که کجا بروند. گلپری هم بچه ها را پیدا می کند و جر و بحثی میان آنها در می گیرد. مسعود به یعقوب خان می گوید که نمی توان کاری برای ایوب کرد و او مدت زیادی حبس خواهد کشید. اما یعقوب خان می گوید:« نمیشه… یه کاری کن بیاد بیرون. منم جلوت ثروت می ریزم.» مسعود به فکر فرو می رود و یعقوب خان لبخند ملیحی می زند. گوکهان یک اسلحه می خرد و اتاقی که ایوب در آن بستری شده را پیدا می کند و همراه کورای وارد بیمارستان می شود. در میان بگومگوهای حسن و گلپری، آرتمیس و کادیر هم به آنها می رسند. کادیر با جدیت رو به بچه ها می گوید:« آره ازدواج کردیم، مگه چیه؟ فقط تو توضیح دادنش دیر کردیم که اشتباه بوده اما الان می خوایم یه خانواده باشیم.» حسن پوزخندی می زند و می گوید:« آدم با کسی که بهش اعتماد نداره میتونه خانواده بشه؟! ما به شما اعتماد نداریم.» آرتمیس ادامه می دهد:« تو زندگی بدون ما خوشبخت بشین!» حسن وسایلش را برمی دارد تا برود. گلپری جلوی او را می گیرد و مدام می پرسد که کجا می خواهند بروند. حسن فریاد می زند:« خونه ی یعقوب خان! پدربزرگم.» گلپری با بغض می گوید:« نمی خوام اونجا برید.» حسن می گوید:« چرا؟! چرا نمی خوای؟ اونا هم دروغ میگن تو هم دروغ میگی! اونا هم مثلا مارو دوست دارن، تو هم مثلا مارو دوست داری!» بچه ها راه می افتند و آرتمیس هم تصمیم می گیرد پیش شیما برود. کادیر و گلپری دنبال آنها می روند. IC1

Leave a Comment