Loading Posts...

سریال گلپری قسمت 97

گوکان باز هم جلوی بیمارستان ایستاده و منتظر موقعیت مناسبی برای کشتن ایوب است. حسن خودش را به آنجا رسانده و با او حرف می زند و سعی دارد از این تصمیم منصرفش کند. ماموران پلیس ایوب را از بیمارستان خارج کرده و به طرف ماشینشان هدایت می کنند. گوکان با دیدن آنها بلافاصله به سمت ایوب می رود و به طرف او نشانه می گیرد و با خشم فریاد می زند: «اون بابامو کشته.» پلیسها هم گوکان را محاصره می کنند. ایوب رو به او می گوید:« بکش! تو نکشی تو زندان می میرم. بخاطر رضای خدا بکش.» حسن جلوی اسلحه می ایستد و به گوکان می گوید:« اول منو بزن بعد بابامو.» ایوب از او می خواهد که کنار برود. حسن ادامه می دهد:« اون بابای من نیست اما تو هنوز جوونی! داداش سعید نمی خواست تو رو اینجوری ببینه.» گوکان برای شلیک کردن مصمم تر می شود. حسن می گوید:« من نه بی خیال تو می شم و نه بی خیال اون. تو داداش منی و اونم هر چی باشه بابامه. اگه می خوای بزنی منو بزن… تو چشمای بدریه و جان اشک می شی داداش. قاتل برادر می شی. اما اگه می خوای بزن.» گوکان فریاد بلندی می زند و پی در پی به سمت آسمان شلیک می کند. حسن زود او را در آغوش می گیرد. آنها در کلانتری مدتی با هم درددل می کنند و حسن می گوید که هیچ چیز برادریشان را تغییر نخواهد داد. آجدا صبح زود از خانه بیرون می رود و بدریه متوجه می شود که حال جان بدتر و تبش شدیدتر شده است. او سعی دارد با چند دستمال خیس تب جان را پایین بیاورد. در این میان گلپری هم که خیلی نگران و غمگین است چند مرتبه به بدریه زنگ می زند. بالاخره بدریه جواب او را با تندی می دهد و می گوید که آنها دیگر او را نمی خواهند. مسعود در لابی هتل با شیما صحبت می کند و از او می خواهد که به یعقوب خان بفهماند که آزاد شدن ایوب غیر ممکن است. شیما تصمیم می گیرد بعدا با موکلش صحبت کند. او با خوشحالی برای مسعود تعریف می کند که چگونه دخترش به او اعتماد پیدا کرده و همیشه در مقابل کادیر حمایتش می کند. هم چنین آنها درمورد مردی که به شیما حمله کرده بود صحبت می کنند و مسعود می گوید که آن مرد را با دادن پول به شهر دیگری فرستاده و به اندازه ی کافی دورش کرده است. شیما می گوید:« تمومه دیگه. رابطم با آرتی خیلی خوبه و با کادیر داره بهتر می شه.» آرتمیس که می خواست به مدرسه برود این حرفها را می شنود و با چشمانی بهت زده و پر از اشک بدون جلب توجه به مسیرش ادامه می دهد و چند قدم آن طرفتر با کادیر رو به رو می شود که قصد دارد با او صحبت کند. آرتمیس به کادیر می گوید:« همتون یکی هستین. می رم مدرسه و دیگه بر نمی گردم. تنهام بذارید.» او با عصبانیت آنجا را ترک می کند. حسن و بدریه، جان را به بیمارستان می برند. دکتر به آنها می گوید که باید یک هفته در یک مکان گرم و بدون رطوبت از جان پرستاری شود. دکتر بعد از سوال پیچ کردن حسن احساس می کند که او و بدریه صلاحیت مراقبت از جان را ندارند و چون از والدینشان هم خبری نیست، با خدمات اجتماعی تماس می گیرد. حسن متوجه این موضوع می شود و به کمک بدریه جان را از بیمارستان فراری می دهد. گلپری برای برگرداندن بچه ها به خانه تصمیم می گیرد درخواست طلاق بدهد. او ناراحت و مردد همراه وکیلش به دادگاه می رود و برای امضای درخواستش وارد اتاقی می شود. کادیر که در اتاق دیگری جلسه ی دادگاه داشت او را می بیند و با غصه و تعجب نگاهش می کند. بدریه و حسن درمانده شده اند و نمی دانند در کجا از جان مراقبت کنند. در نهایت آنها به ناچار به خانه ی یعقوب خان می روند و زنگ خانه ی او را به صدا در می آورند. یعقوب خان در را باز می کند و از دیدن نوه هایش جا می خورد و با خوشحالی اسم تک تک آنها را به زبان می آورد. IC1

Show one comment

Leave a Comment