«گزارش_ بررسی» فشرده ای از: نمایش ها، در سه ماه آخر فصل در ۱۳۵۶

مجله ستاره سینما

سه ماه پایانی فصل گذشته تئاتر سپری شد. فرصتی است تا نمایش های این سه ماهه را به «گزارش_ بررسی» فشرده، برانداز کنیم. بت وجود این که سه ماه آخر فصل تئاتر، دما دم تعطیلات سنتی (؟) تئاتر، این دیار است. در این سال جنبشی محسوس، تالارهای نمایش شهر آبرومندانه تر از سالیان پیش «در موقعیت زمانی هم نظیر» سر پا نگه داشت.

این نگاشته، به گونه ای مجمل، نمایش های نکته بردار را در نظر دارد. آنهایی را که به وجهی، ضرورت نوشتن درباره شان احساس می شود.

«خاطرات و کابوس های یک جامه دار، از زندگی و قتل میرزا تقی خان فراهانی» عنوان بالا بلند نمایشی است که «علی رفیعی» پس «انتی گون» در صحنه ی تئاتر شهر به اجرا آورد.

اقتدای نمایش، هر نمایشی در حیطه هنر، به مقطعی تاریخی، محتاج درک واقع بینانه ی نمایش ساز، از رویدادهایی است که این مقطع را فراهم آورده اند. درباره ی تاریخ نمی توان و نباید احساساتی شد. اصل مهمی که علی رفیعی، در بازسازی نمایشی پاره ای از شخصیت ها «در مثال: ناصرالدین شاه» از آن غافل مانده است. وقایعی که در دوره ی ناصری، میان شاه و امیر کبیر گذشت، از طریق «جامه_دار» حمامی که قتل امیر در آن اتفاق افتاده بازگو می شود. این جامه دار است که در لحظاتی جامه امیر را بر تن او می پوشاند. اوست که در مرگ امیر مویه می کند. و در آخر به هلاکت می رسد. پس، وجود او معنایی فراتر از یک جامه دار اشغال می کند. نماینده ی توده ی آن زمان؟ قاضی صریح تاریخی غیر مکتوب؟ شاید. از این خاطر نا مطمئنیم که در رابطه او با امیر، با زوایایی که در سایه ی ایهام می ماند.

نمایش به قصد ترسیم یک  «واقعه تاریخی» که هستی مرکزی را سقوط و شهادت امیر تشکیل می دهد، تمام عوامل درونی و بیرونی را به پرس و جو می کشاند: دغلی ای در باریان، وسوسه های «مهد علیا» مادر سر و گوش جنبیده شاه، فرصت طلبی های سفیران انگلیس و روس زبونی شاه و

رفیعی، مدعی است که «خاطرات و کابوسی های… » گونه ای تئاتر مستند است. نه صرفا به قصد بازآفرینی وقایع تاریخی، بلکه به شکلی فعال، دخالت کردن در مسیر وقایع نتیجه چنین تلقی، «ناصرالدین شاه» به شدت مثله شده ای است که همچون کودکی بهانه گیر، لوس می شود، پا بر زمین می کوبد و به هنگام ترس، با دامان مادرش می چسبد. این «بزرگال_کودک مانده» ی کاریکاتور واره، دخالت کردن تحریف شده، غیر تاریخی و ناعادلانه ی کارگردان، نسبت به ناصرالدین شاه است. نکته اینجاست که «دخالت کردن در مسیر وقایع» که در نهایت به دخالت نمودن در کاراکتر شخصیت ها هم سرایت می کند، تنها گریبان شاه قاجار را گرفته است. به شهادت دست خط های امیر، او به وقت ازل، به خاکساری رقت باری رسید که اما، در نمایش، امیر، گردن فراز همه هنگامی است که مدام، با فریاد سخن می گوید، استوار می ایستد و مغرور و حق طلب بر جای می ماند: دخالتی یک سویه و از صافی احساسات گذشته در واقعیت تاریخ.

از این نکته ها که درگذریم، به یکی از تصویری ترین نمایش های اجرا شده بر می خوریم. رفیعی در جاهایی آنچنان دقیق مفهوم را، در قالب تصویری بی حاجت به توضیح بیان می دارد که بیشتر به تصویر بازی های سینمایی شباهت می برد. نمونه: شاه، به ازل امیر مصمم می شود. نور بر تخت شاهی، با آن پوشش قرمز رنگ مشخص، تکیه می کند، تصمیم شاه، به شکلی تصویری توجیه می شود. یا: سفیران روس و انگلیس بر تاب نشسته اند. شاه و مهد علیا و تنی چند از درباریان در پس زمینه حرکت می کنند. سایه ی تاب بر آنان می افتد. سلطه خارجیان بر حکومت.

کارگردان، با زیرکی، این دوره را از محدودیت زمانی، فراتر می برد. اما ضعف نگرش او، در پرداختن به دو سفیر این هوشیاری را کم می کند: دو سفیر، با گفتارهای بلندی که نقطه نظرهای استعمار و استثمار طلبی شان را فاش می سازد، صرفا در همان دور قاجار، حس می شوند. بر این اضافه، گونه های سرخ آبی درباریان دقل، که به آنان ظاهری عروسک وار و دلقک ماب می دهد، تمهید تفاله شده ای است که از فرط تکرار استعمال، کمترین اعتنایی بر نمی انگیزد. شیوه ی اجرای نمایش با فاصله گذاری میان نمایش و تماشاگر، از تاثیر قاطع رویدادها، که می تواند مخاطب خود را در بر گیرد، آن چنان می کاهد که حتی پایان نمایش، واکنشی بر نمی انگیزد.

بسیار خب، «در این میزانسن و سبک بازی همانی است که میرهولد نامش را استیلیزاسیون می گذارد» اما، اگر بپذیریم هر درون مایه ای در قالب دلخواه خود، می تواند بیشترین نمود را به دست آورد، این شیوه ی نمایشی برای این متن، قالب دلخواهی نیست. اگر قرار باشد «از این وقایع درس با ارزشی» به دست داد. می باید در جستجوی رابطه ی هرچه بیشتر با تماشاگر برآمد و او را آنچنان زیر سلطه نتایج و وقایع آورد و در کورانی فکری و حتی عاطفی قرار داد، تا ضربه ای که می باید درس با ارزشی به او دهد، بر او فرود آید. نه این که از درگیری با رخدادها، دورش ساخت. چرا نباید تماشاگر در متن وقایعی دخیل شود که مربوط به دوره ای از گذشته اوست؟ بدیهی است این شیوه اجرا، همه ی رابطه ها را میان تماشاگر و آنچه بر صحنه می گذرد، می گسلد. از این خاطر، با هیچ کدام از آدم های نمایش همدلی نمی کند. و این دست کم در حق «جامه دار» که مصیبت کشیده ی واقعی حاصل از قضایاست، ظلم است. رفیعی را، در «خاطرات و کابوس های… » فریفته بازی با نور می بینیم. نور مرتب جمع و گسترده می شود. جا عوض می کند. از یک نفر به یک نفر پرتاپ می شود. همچون نورپردازی کارگردان تو به صحنه آمده ای که گرفتار فرم نور_ آن هم در حد مبالغه است، با همه نکته هایی که می توان بر « خاطرات و کابوس های… » گرفت، این نمایش یک واقعه مثبت نمایشی در این سه ماه است. به همان اندازه که «شیوه پای دیوار بزرگ شهر» کار دیگر این کارگردان، یک واقعه منفی نمایشی است: نمایش از این بدتر هم داشته ایم اما، با وجود آن همه برنامه ریزی که امکانات کم یابی در اختیارات تئاتر شهر می گذارد عرضه چنین نمایشی، منفی است.

عاقلانه ترین عنوانی که اجرای «شیون و استغاث… » را توجیه می کند، عنوان «برنامه پر کن» صرف است. و این که به هر طریق شده وقفه ای در برنامه تالار نیفتد. ادامه دارد

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز