سریال دل قسمت 6

 

توران و رابی مدام قربان صدقه هم می روند و درباره ی هدف مشترکشان یعنی ازدواج رابی و آرش صحبت می کنند. رابی سعی می کند که در مقابل اخم کردن ها و داد و بیداد های احتمالی آرش خوددار باشد تا به تدریج دل او را به دست آورد. او می گوید: «اون کسی که بین من و آرش جدایی انداخت رو نمی بخشم. » توران وقتی رد زخم های روی رگ دست رابی را می بیند با ناراحتی می گوید: «واسه جایگزین شدن زمان لازمه. باید به هم کمک کنیم که آرش تورو دوباره بپذیره. »

نکیسا که شاگرد گاراژ خسرو است، به دیدن او می رود. خسرو درمورد به هم خوردن عروسی دخترش می پرسد: «تو گاراژ درمورد این موضوع صحبتی نیست؟ » نکیسا که روی خانواده خسرو خیلی متعصب است می گوید: «اولا کی جرئتشو داره؟ دوما یه مسئله خانوادگیه به کسی چه مربوط؟ » در این میان آرش هم برای صحبت کردن با رستا به خانه ی خسرو می آید اما خسرو که نگران دخترش است از او فرصت می خواهد و می گوید که رستا حالش خوب نیست و دوست ندارد حرف بزند. آرش مودبانه اعتراض می کند سپس می گوید: «آبروم پیش خانواده ام رفته، اشکالی نداره. آبروی خانواده ام پیش مردم رفته اونم اشکالی نداره، آبروم پیش خودم رفته چی؟ خودتونو بذارید جای من. باید برم پیشش باهاش صحبت کنم. » خسرو با شرمندگی مخالفت می کند. آرش خودش بلند می شود تا به طرف اتاق رستا برود. خسرو دست او را می گیرد و نکیسا می گوید: «آقا آرش انقدر اصرار نکن دیگه داداش. » آرش از کوره در می رود و صدایش را بالا می برد و رو به نکیسا می گوید: «به شما مربوط نیست. چیکاره ای؟! من داماد این خونه م… برو بیرون. یالا! » خسرو هم از رفتار آرش ناراحت می شود و بلند اسم او را صدا می زند تا این بی ادبی را تمام کند. رستا بالای پله ها می ایستد و از آرش می خواهد از خانه پدرش بیرون برود. او می گوید: «تو همون آرشی نیستی که من شناختم. » آرش می گوید: «توقع داری با بلایی که سر من آوردی آرشی رو ببینی که میشناختی؟! » او می گوید تا دلیل جدایی اش را نفهمد جایی نمی رود. رستا می گوید: «چقدر منو دوست داری؟ جلوی بابام اینا بگو دیگه. بگو. » آرش از سوال او متعجب می شود و رستا ادامه می دهد: «اگه دوسم داری برو. بدون هیچ حرفی، سوالی، داد و بیدادی… برو. » آرش می گوید: «باشه. من از زندگیت میرم بیرون ولی اینا خواسته های رستا نیست. » او به خاطر بالا بردن صدایش از خسرو عذرخواهی می کند و از آنجا می رود و رستا هم اشک می ریزد.

روز بعد، رستا به همراه خواهرش هدیه هایی را که آرش برایش خریده را به خانه توران می برد تا ثابت کند که دیگر همه چیز تمام شده است. او با شرمندگی از اتابک و توران عذر خواهی می کند و قول می دهد که دیگر چنین چیزی تکرار نخواهد شد. توران می گوید: «آرش منو تحقیر کردی. از این نمیگذرم. حالا هم از خونه م برید بیرون. » آوا و رستا بی هیچ حرفی آنجا را ترک می کنند.

رستا در اتاقش پریشان و غمگین است. پیامی برای او می آید که نوشته: می خوام ببینمت. هروقت که خودت گفتی. » رستا با خواندن آن پیام یاد روزی که مهران در دانشگاه جلوی استاد و هم کلاسی ها به او ابراز عشق کرده بود می افتد… در آن روز همه رستا را به دادن جواب مثبت تشویق کرده بودند و رستا معذب شده و زورکی لبخند می زد.

آوا، رستا را برای قایق سواری بیرون می برد تا حال و هوایش را عوض کند. او می خواهد درد و دل های خواهرش را بشنود و دلیل اصلی به هم زدن عروسی را بداند. آوا لا به لای صحبت هایش از رستا می خواهد که به عشق نه نگوید. رستا می گوید: «اینا که حرفای آرشه. حرفای خودتو بزن. اینجاست آرش؟ » آوا هماهنگی اش با آرش را انکار می کند و می گوید: «من اگه اینجام به خاطر توئه، نه آرش. تو آرشو دوست داری… » رستا که نمی خواهد توضیحی بدهد از او می خواهد که بیشتر از این اعصابش را به هم نریزد. رستا می گوید: «من عاشق آرش نبودم. فکر می کردم که عاشقشم. » سپس جا کلیدی ای که نیمه دیگر آن دست آرش است را برمی دارد و به طرف قایق های دیگر نشان می دهد و بلند می گوید: «آقای آرش خان! اینم تنها یادگاریت. میندازمش تو آب که اگه به این امید داری امیدت ناامید بشه. » او جاکلیدی را به آب می اندازد و موقع برگشتن از دست خواهرش ناراحت است و تنها قدم می زند. آوا هم پیش آرش که در همان نزدیکی است می رود و می گوید که رستا مچش را گرفته و فهمیده که با هم هماهنگ بوده اند. آرش نیمه دیگر جا کلیدی را پیش خود نگه می دارد و می گوید که ناامید نمی شود.

آوا به گالری ای که خودش در آنجا حسابدار و خواهرش طراح جواهرات است می رود. توران که رئیس آنجاست آوا را به اتاقش می برد و غیر مستقیم به او می گوید که اخراج شده است.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز