سریال مانکن قسمت 20

 

مریم پس از تصادف با یک خودرو، با سر و صورت خونی روی زمین می افتد. مردم دور او جمع می شوند و اخگر همسرش را به بیمارستان می رساند. او که به شدت بهم ریخته و مضطرب شده، در سالن بیمارستان مردم را کنار می زند و به دنبال تخت مریم می دود. بعد از بیرون آمدن همتا از اتاق، کتایون مدام متلک می پراند. سلمان از کتایون می خواهد که بنشید تا در آرامش صحبت کنند. کتایون می گوید: «الان دارم با چشام می بینم که پسرعموی متدین و مدعی ام، که تو خونش نمیشه با کفش اومد؛ چون توش نماز می خونن، عشق قدیمیه پسرشو که اتفاقا همسر منه پناه داده.»
کتایون این کار کاوه را خیانت می داند و هیچ توجیهی را نمی پذیرد. او همتا را تحقیر می کند و با دست چانه ی او را می گیرد و با خنده ای ساختگی می گوید: «بهش گفته بودم نشونت بده، ولی شرط آزادیش بود. اما خودم پیدات کردم. قبول نیست.» کاوه صبرش تمام می شود و صدایش را بالا می برد و می گوید: «دستتو بنداز. اگه حرفی داری به من بزن. نه به خانواده ام. ایشونم جزوی از خانواده منن.» دعوا و بگومگو بالا می گیرد. سلمان و فرخنده سعی دارند اوضاع را آرام کنند تا مشکل با گفت و گو حل شود. در نهایت کاوه اعتراف می کند که همتا را دوست دارد و از کتی خواهش می کند که طلاق بگیرند. کتایون با عصبانیت فریاد می زند: «داغ طلاقو به دلت میذارم. می ندازمت زندون تا یاد بگیری وقتی چیزی رو امضا می کنی تا تهش باید وایسی.» بعد از این دعوا و رفتن کتایون سکوت سنگینی در خانه حاکم می شود.
سلمان و فرخنده قصد دارند برای عشق پسرشان و همتا هر کاری از دستشان برمی آید انجام دهند. سلمان دنبال وام است تا بدهی اش را به کتایون بپردازد. اما موفق نمی شود. همتا هم نگران کاوه است و می خواهد برای کمک به او با اخگر معامله کند، اما کاوه اجازه نمی دهد و می گوید: «بعد این همه مشکلات تا اینجا با هم اومدیم. بعد این هم با هم می مونیم»
ژیلا به هتل بر می گردد و متوجه می شود که بهرام تمام مدت با سینا بازی کرده است. او از بهرام تشکر می کند و آن ها با هم ناهار می خورند. بهرام قصد دارد چیزی بگوید. او من من کنان از ژیلا خواستگاری می کند. ژیلا خنده اش می گیرد و خیلی زود جواب منفی می دهد. بهرام ناراحت می شود و قهر می کند. ژیلا هم برای دلجویی از او می گوید: «من باید یه ذره فکر کنم.» بهرام با شنیدن همین جمله سر ذوق می آید و با اشتها غذا می خورد.
کتایون صبح زود به شرکت می رود و در تاریکی می نشیند و به شدت گریه می کند. سیروان حال او را می پرسد. کتایون صدایش را صاف می کند و می گوید که خوب است. او جلسه ی مهمی را کنسل می کند و طاقت نمی آورد و ماجرای کاوه و همتا را تعریف می کند. اخگر با نگاه کردن به خون مریم که روی دستش ریخته به یاد می آورد که همسرش همیشه دوست داشت نزدیکش باشد، اما او به خاطر کار از خانواده دور بود.
اخگر بچه ها را با خود از مدرسه بر می دارد و آن ها را به خانه ی مجردی اش می برد و به بچه ها می گوید که مادرشان کمی مریض شده و در بیمارستان است.
اخگر در بیمارستان با اردشیر که کنارش نشسته درد دل می کند و درباره ی همسرش می گوید: «وقتی یه کارمند ساده بودم، عاشق هم شدیم. جلوی خونواده اش وایستاد. با همه چی من ساخت. منم باید ثابت می کردم که آدم لایقی هستم. قدرت وقتی طعمشو بچشی خیلی سخت ازش می گذری.» او با بعض ادامه می دهد: «حالم بده. به خاطر من از آرزوهاش گذشت. خیلی ازش دور بودم. کاش عشق کافی بود.»
اخگر از اینکه کاوه را همان روز نکشته پشیمان است و می گوید: «نباید بهش رحم می کردم.» بهرام و ژیلا، سینا را به شهربازی می برند. بهرام جلوی مردم رو به روی ژیلا زنو می زند و بار دیگر خواستگاری می کند. ژیلا با وجود اینکه هنوز تردید دارد، ولی می پذیرد.
او نگران است که اخگر پیدایش کند و بلایی سرش بیاورد. بنابراین از بهرام می خواهد که اگر خودش روزی نبود، او به جایش از سینا مراقبت کند. بهرام در جواب می گوید: «اخگر مثل آمریکاست. هیچ غلطی نمی تونه بکنه.» اخگر از پشت شیشه به همسرش که در کماست نگاه می کند. کتایون هم کنارش می ایستد و آدرس همتا را به او می دهد. اخگر آدرس را نمی گیرد و می گوید: «فعلا جز مریم چیزی برام اهمیت نداره.»
حالا آنها اهداف مشترکی دارند و هر دو در فکر انتقام هستند. اما کتایون دوست دارد خودش از کاوه و اخگر از همتا انتقام بگیرد.او می گوید: «من زنم. نمی تونم به اندازه ی شما خشن باشم. فقط می تونم عذاب بدم. کارمو با کاوه شروع کردم. تکلیفم باهاش مشخصه.» اخگر که کاوه را مسبب وضعیت همسرش می داند، قصد دارد شخصا از او انتقام بگیرد و به کتایون می گوید: «شما کار خودتو انجام بده.»

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدنی‌ها

برچسپ ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است