سریال حکایت ما قسمت ۱۴۵

سریال حکایت ما


باریش به خانه می رود تا با نهال در مورد طلاق صحبت کند. او میخواهد با ساواش صحبت کند تا بتواند موضوع طلاقشان را به او توضیح دهد و او را قانع کند. او با ساواش صحبت میکند و ساواش حرفهای او را در ظاهر قبول میکند. باریش به نهال میگوید که بعد از پیدا کردن خانه، دنبال ساواش می آید. نهال دوباره بابت فیلیز به او کنایه می زند و فیلیز را تحقیر میکند. باریش از او میخواهد ساکت شود و دخالت نکند.

در دفتر سلیم، ذهن او درگیر واکنش نسبت به کار فیلیز است. کمی بعد، آقا منصور با او تماس میگیرد و میگوید که قصد دارد از فیلیز شکایت کند، و چون سلیم ضامن او بوده، در صورت شکایت نکردن قراردادش با سلیم را فسخ میکند.

همکار سلیم با شنیدن این حرف به او میگوید :«بزار بره شکایت کنه. ما اگه آقا منصور رو از دست بدیم شش تا شرکت دیگه رو هم از دست می‌دهیم.» سلیم تصمیم میگرد پیش فیلیز برود و با توجه به واکنش او در این مسأله تصمیم بگیرد چه کند. او به آتلیه می رود و در حال صحبت با او، باریش به آتلیه می رسد و وقتی او را می‌بینید، با عصبانیت شروع به بحث و دعوا با سلیم بخاطر امدنش میکند. سلیم عصبانی شده و بیرون می آید و از لج رفتار آنها، با نهال تماس میگیرد و پیشنهاد او برای وکالت پرونده طلاقش را قبول میکند.

فیلیز از رفتار تند باریش با سلیم عصبانی شده و با او دعوا میکند. باریش او را دلداری داده و معذرت خواهی میکند و به او میگوید که بابت پول آقا منصور به او کمک می‌کند.

در دفتر سلیم، نهال پیش او می رود تا در مورد فیلیز و باریش با یکدیگر صحبت کنند. نهال میگوید که تمام دارایی پدر باریش را ضبط کرده و او چیزی جز درآمد درمانگاه ندارد. سلیم نیز میگوید که جلوی آقا منصور برای شکایت را نمی‌گیرد و بخاطر دیرکرد پرداخت وام فیلیز برای مدرسه بچه ها، مجوز توقیف اموال او را میگیرد. آنها نقشه می‌کشند که باعث جدایی آن دو شوند.

فکری و زینب به محضر رفته و بعد از انتقال سند ماشین با خوشحالی بیرون آمده و سوار ماشین می شوند. فکری تصمیم می‌گیرد از این به بعد سراغ زنهای پولداری که دم مرگشان است برود و با آنها ازدواج کند تا بتواند از این طریق ارثیه بگیرد. او و زینب مستقیم به سمت یک بیمارستان پولدارها می روند. آنها سراغ پیرزنی که حالش وخیم است می روند. فکری در حال آشنایی با او است تا به او پیشنهاد ازدواج بدهد که ناگهان پیرزن فوت می‌کند. فکری و زینب سریع از بیمارستان فرار میکنند.

رحمت به دانشگاه برای ملاقات استاد می رود‌. استاد علی به او میگوید که با دانشگاه بابت او صحبت کرده و قرار است فعلا به عنوان دانشجوی مهمان ثبت نام شود، و اینکه بخاطر نیاز مالی رحمت، او را به عنوان دستیار خودش استخدام می‌کند. او وقتی لیست کلاس را نگاه می‌کند متوجه می شود دنیز نیز در آن کلاس است.

در مدرسه، فیکو و کیراز با چند نفر از بچه ها دعوایشان می شود. مدیر آنها را به دفتر برده و با فیلیز تماس میگیرد تا به مدرسه بیاید. فیلیز که بخاطر اخطاریه بدهی وام و همچنین شکایت آقا منصور عصبی است، بیشتر عصبی شده و به مدرسه می رود.

در دانشگاه، وقتی دنیز سر کلاس رحمت را میبیند، عصبی می شود. رحمت برگه سوالها را پخش می‌کند. یکی از دختران شروع به دلبری برای رحمت میکند. دنیز که حرصش میگیرد وسط امتحان میخواهد از کلاس برود. رحمت جلوی او را میگیرد، اما دنیز بی اهمیت به او می رود.

فکری و زینب به خانه می روند، و تصمیم میگیرند روز بعد به بیمارستان دیگری بروند‌. فیلیز نیز بچه ها را به خانه می آورد. آنها از مدرسه به مدت یک هفته بخاطر دعوا اخراج شده اند و فیلیز عصبانی است. باریش به خانه آنها می آید و با ناراحتی، به فیلیز میگوید که نهال اموال او را مصادره کرده و پولی برای دادن غرامت و بدهی بانک ندارد،اما فیلیز را دلداری میدهد که این قضیه را درست میکند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدنی‌ها

برچسپ ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است