اگه می خواید بدونید سریال هدیه چطور تموم میشه، این ویدئو برای شماست. ولی اگر برنامه ای برای تماشای این سریال دارید، بهتر است الان به این فکر کنید که می خواهید این ویدئو را تا انتها ببینید یا نه. چون می خواهیم خلاصه ی داستان هفت قسمت نخست سریال را سریع مرور کنیم و برسیم و به قسمت پایانی و آخر ماجرا را برای شما بگوییم. این یک هشدار لوث شدن بود! حالا خود دانید.

خب…. تا قبل از قسمت آخر چی می دونیم؟

در قسمت اول با عطیه آشنا می شویم. عطیه نقاشی است که در استانبول زندگی می کند. او دختر بزرگ یک خانواده طبقه متوسطی است. خواهری مردم آزار، ولی بانمک دارد و محبوب پدرش است که مامور پلیسی بازنشسته است و صاحب یک شرکت امنیتی. عاشقی خوش چهره و ثروتمند دارد و تنها گیر زندگی اش، مادرش است. عطیه همچون هر تازه جوان ترکیه ای دیگری، در یک جنگ روانی کوچک با مادرش به سر می برد، ولی آموخته با آن هم کنار بیاید. مادرش در ظاهر خانه دار است و معمولی به نظر می رسد، ولی پشت توداری و ظاهر سردش، رازهای بسیاری پنهان است.

عطیه در حریم امن خودش کاملا خوشحال و خرسند است و از زندگی خاص و ممتازش لذت می برد. از طرف دیگر هم، او زنی است با روحی آزاد و سرکش است که می خواهد راه خودش را برود، ولی نیاز به یک نماد دارد و کسی که راهنمایی اش کند. او همیشه و از کودکی، تنها یک نماد را می کشد و هرچند کنجکاو است ولی، چندان خیلی درگیر قضیه نمی شود. با این همه، اکتشافات نو در قدیمی ترین معبد روی زمین در گوبکلی تپه، زندگی او را در آستانه زیر و رو شدن قرار داده است و او و ارهان را سر را هم قرار می دهد. ارهان، باستان شناسی است که در منطقه حفاری گوبکلی تپه نمادی اسرارآمیز یافته است. این نماد همانی است که عطیه از زمان کودکی اش آن را می کشد. عطیه به محل حفاری می رود و این چنین سرنوشت ارهان و عطیه با هم گره می خورد؛ طوری که به نظر می رسد، هرگز از هم جدا نشود. حالا عطیه باید یک راه را انتخاب کند و تصمیم بگیرد که سرنوشتش را از نو بنویسد.

در قسمت دوم می بینیم که عطیه دارد برای ازدواج با اوزان، معشوقی که شش سال است با او در ارتباط است، آماده می شود.  اوزان تنها پسر و وارث تاجر مولتی میلیاردر، سردار است. تنها خواسته ی سردار از زندگی، ازدواج پسرش با عطیه است. با این همه، در گیر و دار آماده شدن برای جشن عروسی  توهمی تسخیرکننده سراغ عطیه می آید و او را می آزارد. او پیرزنی نابینا را می بیند که در هر گوشه ای پیداست، ولی کسی جز عطیه او را نمی بیند. در همین زمان، ارهان سرنخی می یابد از آن زن. ارهان تنها کسی است که حرف عطیه را باور می کند، در حالی که همه خیال می کنند دخترک دیوانه شده است. بعدها مشخص می شود که ارهان با تاریکی در ارتباط است و قدرت هایی ماورایی دارد.

از قسمت سوم، اندک اندک با هویت پیرزن نابینا آشنا می شویم. نام او زهره است و وقتی هویت او روشن می شود، عطیه به چیزی شک می کند. ارهان در مورد زنی نابینا شنیده است که سال ها پیش در گوبکلی تپه به دیدن پدرش آمده. این ها، سرآغاز سفری است پر از پرسش هایی که منتظر پاسخند. عطیه مراسم ازدواجش را بهم می زند و می گریزد.

در قسمت چهارم، سردار تلاش می کند تا عطیه و ارهان را بیابد. در سوی دیگر، ارهان به کمک قدرت های ماورایی زهره توهمی از خانواده اش را می بیند. پس از آن زهره به عطیه می گوید چرا فراخوانده شده و پیوند اسرارآمیز آن دو را با هم آشکار می کند. پس از ناپدید شدن عطیه، اوزان، نامزد او در جستجوی او و راه حلی برای بازگشت اوست، ولی وقتی به ملاقات جانسو، خواهر عطیه می رود، جانسو به او می گوید که مدت هاست اسیر عشق اوست و این ملاقات به معاشقه ای و پشیمانی صبح روز بعدش ختم می شود.

عطیه وارد غار محوطه حفاری در گوبکلی تپه می شود. دختر چوپان ناشناسی او را راهنمایی می کند تا او بتواند نماد را بیابد، ولی تنها چیزی که عطیه می یابد گذشته اش و هویتش است. ولی غار فرو می ریزد و عطیه در آن گرفتار می شود؛ بی امیدی به نجات. میان مرگ و زندگی، گذشته و آینده.

در قسمت پنجم، عطیه درون غار گذشته اش را می بیند و با ترس هایش مواجه می شود. ارهان با عجله تلاش می کند یک ورودی به غار بیابد تا عطیه را نجات بدهد و عاقبت موفق می شود. پدر عطیه و مادرش در انتظار برای بازگشت او لحظات دشواری را می گذرانند.

اتفاقی غم انگیز رخ می دهد. هرچند سال ها مادر عطیه، مادر خودش زهره را برای دور ماندن از قدرت های ماورایی او، از خودش و خانواده اش رانده و دور نگه داشته، عاقبت به سراغ او می رود. ولی زهره، مرده است. و احتمالا در خلال سفر عطیه درون غار، قدرت هایش را به عطیه بخشیده.

تمثالی از شاهماران شک و تردیدهای ارهان را به یقین می رساند. در قسمت ششم، عطیه در تلاش برای پی بردن به راز مرگ خانواده کورتیز، به رازی شوکه کننده پی می برد. از دیگر سو، ارهان می فهمد که دلیل مرگ خانواده اش، حادثه رانندگی نبوده، بلکه آن ها قربانیان یک قتل دسته جمعی بوده اند. در حالی که ارهان با خودش کلنجار می رود تا با این حقیقت کنار بیاید، عطیه به او کمک می کند تا بفهمد قاتل آن ها چه کسی است؟ و شگفتی اینجاست: در حالی که همه گمان می کنند تمام اعضای خانواده ی ارهان مرده اند، معلوم می شود یک نفر هنوز زنده است: خواهر ارهان.

 

در قسمت هفتم، جانسو تصمیم می گیرد پیش عطیه اعتراف کند. به ستوه آمده از فشارهای سردار، اوزان جلوی تلاش می کند جانسو را منصرف یا متوقف کند و با او درگیر می شود. در همین زمان، ارهان می فهمد که جانسو، خواهر اوست. پدر عطیه سال ها پیش، پس از آن اقدام به قتل خانواده ارهان، جانسوی یتیم را نجات داده و بزرگ کرده است. در طرف دیگر صمیمت و محبت میان عطیه و ارهان بیشتر و بیشتر می شود و عطیه، رابطه اش با اوزان را بهم می زند تا آزادانه سرنوشتش را پی بگیرد.

درگیری اوزان و جانسو به مرگ جانسو ختم می شود. هرچند اوزان خودش را مقصر مرگ جانسو می داند، ولی قضیه مشکوک است و بعدا مشخص می شود که اوزان جانسو را نکشته است.

 

…و می رسیم به قسمت هشتم، به قسمت پایانی؛ به پرسش های بی پاسخ

سال ها پیش پدر اورهان، در تونل به دری رسیده و وارد آن می شود.او از دیدن چیزی که مقابلش وجود دارد حیرت زده می شود. او سریع به اتاق کارش برگشته و در حال کشیدن نقشه در است. سپس با استاد اونر تماس میگیرد و فوری میخواهد او را ببیند تا در مورد چیزی که دیده به او نیز خبر بدهد. او میگوید این اتفاق دنیا را تکان خواهد داد. همان لحظه، زهره وارد اتاق شده و تلفن را قطع میکند. او به استاد ناظم میگوید که الان زمان فاش شدن این راز نیست، و در آینده پسر او و دختری به نام عطیه قرار است آن در را کشف کنند. سپس کاغذهای دفتر را پاره میکند. استاد ناظم از حرفهای زهره سر در نمی آورد و از دیدن او شوکه شده است. زهره دستش را روی شانه ناظم میگذارد و استاد ناظم آینده و مرگ خودش و آشنایی اورهان و عطیه را می بیند، و متحیر می شود.

 

قاتل جانسو کیست؟

عطیه به جرم قتل جانسو دستگیر شده و بخاطر سابقه روانی به تیمارستان منتقل می شود.

در کامپیوتر پدر اوزان، صفحه ی نامفهوم باز شده و صدایی کامپیوتری به او میگوید که حالا زمان آن رسیده که از عطیه استفاده کند و تنها ۴۸ ساعت فرصت دارد تا عطیه را پیدا کرده و جای در را پیدا کنند. کامپیوتر شروع به ثانیه شماری میکند.

 

شوک بزرگ برای اورهان

حانا، دوست دختر سابق اورهان که دستیار او و استاد اونر بوده است، به خانه اورهان می آید و دفتر پدرش را به او پس می دهد. اورهان از اینکه دفتر دست او چه می‌کند شوکه می شود و متوجه می شود حانا کسی بوده که تمام مدت آنها را در تپه تعقیب می‌کرده و برای کسی کار میکند، و از ابتدا برای جاسوسی وارد تیم آنها شده است. اورهان با او درگیر می شود. حانا به او میگوید که تا فردا وقت دارد تا برگه های گمشده دفتر را به او تحویل بدهد وگرنه عطیه خواهد مرد.

 

اعداد رمزی

اورهان پیش استاد اونر می رود و ماجرا را می گوید. اونر نیز از اینکه از حانا رکب خورده اند شوکه می شود.انها تا صبح با اعداد رمزی درگیر می شوند تا بتوانند درب قوطی رمز گذاری شده را باز کنند.

 

مادر عطیه چه چیزی را مخفی می کند؟

پدر عطیه وسایلش را جمع کرده و میخواهد از خانه برود.او به مادر عطیه میگوید که بخاطر مخفی کاری او این بلاها سرشان آمده و دیگر نمیخواهد با او زندگی کند. مادر عطیه نمی‌تواند جلوی او را بگیرد.

مادر عطیه ناراحت شده و سراغ جعبه قدیمی می رود و گردنبندی مانند گردنبندی که مادرش به عطیه داده بود را در می آورد. او روزی را که ستاره ی روی دست خودش را سوزانده بود تا دیگر نبیند به یاد می آورد.

 

کلید آینده

اورهان تصمیم می‌گیرد پیش پدر عطیه برود.او سر خاک جانسو رفته و پدر عطیه را آنجا پیدا میکند. او میخواهد در مورد روز حادثه تصادف از او کمک بگیرد اما چیز خاصی عایدش نمی شود. بعد از رفتن پدر عطیه، توجه اورهان به تاریخ مرگ جانسو جلب می شود و رمز قوطی را پیدا میکند و آن را باز میکند. داخل کاغذها، پدرش برای او نوشته است که او و عطیه باید سراغ در داخل تونل بروند و از او میخواهد که از عطیه مراقبت کند، زیرا او کلید آینده است. او نقشه در را برای اورهان گذاشته است.

 

راز مادر

مادر عطیه به تیمارستان و ملاقات او می رود.او گردنبند را به عطیه می دهد و میگوید که آن را مادرش به او داده، و توضیح میدهد که روزی که پدرش کشته شد، خواهر او نیز که اسمش سحر بود و ستاره ای بر روی پیشانی داشت را کشته اند و فقط او فرار کرده است. او همچنین از اینکه عطیه را باور نکرد اظهار تأسف میکند و میداند که او قاتل نیست.

 

دری برای اوزان

اوزان به یکی از خانه های پدرش می رود تا به دور از بقیه باشد. او که عذاب وجدان قتل جانسو رهایش نمیکند، مست کرده و تصمیم می‌گیرد خودش را دار بزند، اما موفق نمی شود. او متوجه می شود که روی زمین دری وجود دارد و آن را باز کرده و داخل زیر زمین می شود،و تمامی مدارک و عکسهای مرتبط با عطیه را در مخفیگاه پدرش پیدا میکند.او متوجه می شود که از ابتدا خودش وسیله ای برای رسیدن پدرش به عطیه بوده است. او عصبانی شده و اعصابش به هم می‌ریزد.

 

فرار عطیه

عطیه از طریق راهی که در سقف اتاقش پیدا کرده، فرار میکند و به خانه اورهان می رود. او و اورهان هر دو متوجه شده اند که از طریق پیدا  کردن آن در، می‌توانند جانسو را دوباره بازگردانند.  پدر اوزان وقتی میفهمد که عطیه فرار کرده عصبی می شود، اما از طریق دوربینی که حانا در خانه  اورهان گذاشته، میفهمند که عطیه پیش اورهان است، و به حانا دستور میدهد که آنها را تعقیب کرده و عطیه را، حتی به قیمت کشتن اورهان برای او بیاورد.

اوزان با عصبانیت به خانه می رود اما پدرش را نمیبیند.

 

اعتراف اوزان

پدر عطیه، فیلم دوربین های مدار بسته خانه دخترش را که پاک شده بود به شخصی می سپارد تا ریکاوری کند. او شب به خانه اوزان می رود. اوزان از دیدن او ترسیده و به قتل جانسو اعتراف میکند، اما پدر عطیه فیلم مدار بسته را به او نشان میدهد که در آن جانسو هنوز زنده است و پدر او، با بالشتی او را خفه می کند و به عمد حلقه عطیه را کنار او میگذارد.

 

دختر ستاره پیشانی

عطیه و اورهان در جاده به سمت تپه می روند. حانا آنها  را گیر انداخته وبا اسلحه تهدید میکند. اورهان کاغذها را به او میدهد و عطیه که دختر ستاره پیشانی را میبیند، سریع دنبال او رفته و از دست حانا فرار میکند. حانا، اورهان را با چاقو می زند و سپس به پدر اوزان  که در جاده منتظر است، زنگ می زند و میگوید که برگه ها را پیدا کرده و عطیه را نیز خواهد آورد. همان لحظه، پلیس ها سراغ پدر اوزان آمده و او را محاصره کرده و به جرم قتل جانسو دستگیر می کنند.

 

عطیه از در می گذرد؟

عطیه داخل تونل رفته و به آن در می رسد. او در را شکافته و وارد می شود. او هاله ای نور را می‌بیند که جانسو داخل آن ایستاده و منتظر عطیه بوده است. عطیه با خوشحالی جانسو را بغل کرده و از اینکه او را کنارش دارد خوشحال است. تنها خواسته ی او بازگرداندن جانسو و زنده کردن اوست. با این همه، آنچه جانسو می گوید، همه را گیج می کند:

جانسو: ما همه بخشی از نقشه ای الهی هستیم. همه ی ما ادامه یکدیگریم. تو نمی توانستی جلوی اتفاقی را که در گذشته افتاده بگیری. اما ساختن آنچه بعدا رخ خواهد داد، با توست. هدیه ای به تو داده شده است. تو واقعا می توانی هرکاری که خواستی بکنی.

عطیه: خب من می خوام تو رو برگردونم.

جانسو: مطمئنی عطیه؟

مکان آنها ناگهان عوض می شود، عطیه خودش را مقابل درب خانه، در آغوش جانسو می بیند، و جانسو با حالتی غریبه به او میگوید :«من جانسو نیستم. الیفهستم.» . الیف عطیه را نمی شناسد و احتمالا هیچ پیوندی با گذشته ی او ندارد. الیف، نام خواهر ارهان بوده است. عطیه گیج شده و خداحافظی کرده و بیرون می آید و با سردرگمی  به خودش نگاه میکند.  او روی دیوار روبرو، علامت سمبل را میبیند.

آیا عطیه می تواند مرده را زنده کند یا او الیف را از یک جهان موازی به این جهان آورده است؟

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز