بایگانی برچسب ها: پاورقی

پاورقی | شیدا و صوفی | قسمت شصت و سوم| نوشته چیستا یثربی

  • ۱۰۲ بازدید
الهه هیچوقت منصورو دوست نداشت.وقتی بابام بامادرم بمانی عروسی کرد؛چنگیز برای اینکه آبروشون نره؛ گفت منصور بایه زن پولدار عروسی کرده؛ مهرانه! و صاحب پسر ودختر هم شدن.همه ش دروغ بود ! منصور با مامان من عروسی کرده بود.تنها بچه شونم من بودم.بهار خوبه !اینجوری صدام میکردن!میدونی؟ الهه به اجبار؛ زن منصور شد.پدرش شعر میگفت.خانواده […]

پاورقی | شیدا و صوفی | قسمت ۶۲ | نوشته چیستا یثربی

  • ۱۴۷ بازدید
علی گفت: کار درستی نکردی اومدی اینجا، خونه ی من تحت مراقبته؛ گفتم: مگه چی میشه؟ گفت: فردام میشد باهم حرف بزنیم؛ گفتم: میخواستم بم آرامش بدی. کنار یخچال ایستاده بود و داشت آب میخورد؛ آب در گلویش گرفت؛ شروع به سرفه کرد؛ خواستم بزنم پشتش، خودش را کنار کشید؛ محکم زدم به شانه اش، […]

دوستان متشکرم که حال چیستا را می‌پرسید

  • ۹۲ بازدید
دیشب بعد از نوشتن قصه؛ گویا حالش خوب نبود.امروز آمدم تا گوشی را مدتی از او بگیرم.دست کم برای یک روز.این عکس دوهفته پیش او در خبرگزاریست.دستهایش را ببینید.ویران شده اند!نوشتن.کار منزل.کار بیرون.بار آوردن.باربردن.یک بار در همشهری نوشتم چیستا همه را دوست دارد؛ جز خودش! اگر خودش را دوست داشت.پستچی را نمینوشت!میگذاشت هر دو در […]

پاورقی | شیدا و صوفی | قسمت شصت و یکم | نوشته چیستا یثربی

  • ۱۳۱ بازدید
گفتم :الهه خانم؛ببخشید شما درس خوندین؟گفت،روانشناسی.اتریش.چطور؟داد زد:.چرا پرسیدی؟ قبل از ازدواجم بود.که چی؟ من که گفتم از یه خانواده فرهنگی بودم.نه نزول خور !از منصور سرتر بودم ! تو همه چی!گفتم؛ ما همه زنیم و الان زنای این پرونده؛ بیشتر از مردان!شما، بهار و دریا دختراتون…/بمانی و دخترش بهار مو مشکی/.روژان که نمیدونم کیه!/سمانه، کارگر […]

پاورقی | شیدا و صوفی | قسمت شصتم | نوشته چیستا یثربی

  • ۸۴ بازدید
پسر من؛ به جای دختر تو!یعنی چی؟مگه میشه؟مگه میشه آدم دختر بزاد؛ بعد بگه پسر شد!لهه؛ نفس عمیقی کشید و گفت:تو این خانواده، همه چی ممکنه دختر جون! پول عزیزم، پول ! همه چیزو ممکن میکنه!گفتم :من بچه نیستم الهه خانم.شما بعد از دریا حامله شدین.بهاررو به دنیا آوردین…که تا حالا صد بار اسم مریضیشو […]

پاورقی | شیدا و صوفی | قسمت پنجاه و نهم | نوشته چیستا یثربی

  • ۹۷ بازدید
گفتم: و اون یکی؟ گفت: اهل معامله هستی؟ گفتم: نه، از معامله های خانواده اقتداری یا مشکات !… گفت: من قولم مردونه ست؛ بگو بمیر؛ میمیرم! اما پای حرفم وایمیسم؛ من اطلاعات دروغ نمیدم؛ میدونم رو حاج علی نفوذ داری! میدونم اونم رو کلی آدم نفوذ داره. من ازت کمک میخوام؛ دو نفر بیگناه این […]

پاورقی | شیدا و صوفی | قسمت پنجاه و هشتم | نوشته چیستا یثربی

  • ۹۶ بازدید
علی، آرش را جلوی در خانه شان پیاده کرد. به من گفت: رنگت پریده، صوفی جاش امنه؛ یکی دو تا از بچه ها داخلن؛ پدرشم ظاهرا دوسش داره؛ بدبختی اردشیر به اینه که تمام عمرشو وقف ساختن زندانی کرد که حالا خودش توش اسیر شده؛ گفتم: یعنی چی؟ اون که همه کاره ست! گفت: شک […]

پاورقی | شیدا و صوفی | قسمت پنجاه و هفتم | نوشته چیستا یثربی

  • ۸۲ بازدید
پرویز پسر مش حسنه؟ همون نوکر خانه زاد الهه؟ همون که الهه، زن منصور، با اردشیر فرستادش شهر تا برای بمانی اتاق بگیرن و مواظبش باشن؟….. و مش حسنم مرده؟ اردشیر حتما مشکاتو وادار کرده به خاطر کمکای پدرش ؛ یه عکاسی براش بگیره؛ پس پرویز، زن نداره؟ نه؟ آرش گفت: نه… سیمین خانم دوسش […]

پاورقی | شیدا و صوفی | قسمت پنجاه و ششم | نوشته چیستا یثربی

  • ۹۱ بازدید
گفتم: این کیه که گروه شما ازش حمایت میکنه؟ مادرت، بهار؟ آرش داد زد: نه اون زن یه فرشته ست! گفتم: اون دختر سوخته ته دره؟ کی بود؟ علی گفت: بیچاره از قربانیای همین باند؛ دزدیده بودنش بفرستنش اونور، مقاومت میکنه، تو ماشین جیغ و داد میکنه؛ با شال خودش خفه ش میکنن و جسدشو […]

پاورقی | شیدا و صوفی | قسمت پنجاه و پنجم | نوشته چیستا یثربی

  • ۸۳ بازدید
علی! چطور این همه سال با این همه دروغ؟ علی گفت: شاید همه شم؛ دروغ نبوده؛ سنا و اسامی عوض شده؛ اما چیزای مهمش، دروغ نبوده؛ برای همین، این دو تا خانواده انقدر منزوی بودن! با پولای چنگیز بزرگ و اکبر مشکات، زندگی میکردن؛ با نزول و کارای کثیف دیگه ثروتشونو بیشتر میکردن؛ اما هیچکدوم […]
عنوان ۳۰ از ۳۴« اولین...۱۰۲۰«۲۸۲۹۳۰۳۱۳۲ » ...آخر »

پربیننده‌های امروز